تبلیغات
وطنیم ایران.آنا یوردوم آذربایجـــــــان www.moran.ir - مطالب ابر دانشجو
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
حکایت 6 جوان که می‌خواهند کلیه بفروشند
حتی یکبار به خودمان تلنگر نمی‌زنیم که چرا یک نفر باید از خیر کلیه کوچولوی دوست

داشتنی‌اش بگذرد. فکر نمی‌کنیم که وقتی انجام چنین کاری برای ما سخت است، خوب

برای او که کلیه‌اش را می‌فروشد هم سخت است؛ این همه سختی کشیدن به خاطر چیست؟

 گاهی وقتی می‌شنویم یک نفر کلیه‌اش را برای فروش گذاشته، کلی توی دلمان به او بد و بیراه می‌گوییم و مدام به این و آن می‌گوییم: "می‌بینی چه دوره و زمانه‌ای شده، مردم به خودشان هم رحم نمی‌کنند؛ خوشی زده زیر دلشان؛ نمی‌دانند چکار کنند، کلیه‌شان را می‌فروشند." بعد هم به خودمان می‌بالیم که عجب آدم‌های خوبی هستیم که فکرمان اصلا به طرف این چیزها نمی‌رود و برای به دست آوردن پول، دست به چنین کارهایی نمی‌زنیم.

 
حتی یکبار به خودمان تلنگر نمی‌زنیم که چرا یک نفر باید از خیر کلیه کوچولوی دوست داشتنی‌اش بگذرد. فکر نمی‌کنیم که وقتی انجام چنین کاری برای ما سخت است، خوب برای او که کلیه‌اش را می‌فروشد هم سخت است؛ این همه سختی کشیدن به خاطر چیست؟
 
معمولا وقتی افراد می‌خواهند ازدواج کنند، خوشحال هستند؛ سر و سامان می‌گیرند و از بلاتکلیفی راحت می‌شوند؛ آرامش آنها بیشتر می‌شود؛ ولی انگار بعضی‌ها نمی‌خواهند این خوشحالی‌ها دوام داشته باشد. می‌خواهم درباره "حامد" بگویم؛ او که یک روز نشست و با خودش فکر کرد که باید زن بگیرد و مثل بقیه جوان‌های هم سن و سال خودش زندگی تشکیل بدهد و در نتیجه ازدواج کرد، ولی حالا به نظر نمی‌رسد حامد از ازدواجش خوشحال باشد. وقتی شنید باید یخچال "سایدبای ساید" بخرد، یا اجاق گاز گران قیمت و به قول مادر زنش، "چشم درآر" بخرد، وقتی شنید باید عروسی‌اش مجلل باشد و توی بهترین تالار شهر؛ حتما توی ذوقش خورد؛ حتما خانه و ماشین هم ضمیمه این‌ لیست بلندبالا بوده است. خوب عروس است، حق دارد، آرزو دارد؛ ولی به چه قیمتی؟ به قیمت فروش کلیه‌اش؟ به قیمت از دست دادن عضوی از بدن؟
                                              بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب

مرتبط با: گوناگون ,